تبليغاتX
خاطرات یک شمع زمین سردست و برف آلوده و تر هوا تاریک و توفان خشمگین است کشد مانند سگها باد زوزه زمین و آسمان با ما به کین است بنوش ای برف گلگون شو بر افروز که این خون ¸خون ما بی خانمان هاست که این خون ¸خون گرگان گرسنه ست که این خون¸خون فرزندان صحراست در این سرما گرسنه زخم خورده دویم آسیمه سر بر برف چون باد ولیکن عزت آزادگی را نگهبانیم آزادیم آزاد خاطرات یک شمع
 

ای شکاف ذهن من

ای تو، دوست خوبم

می خواهم جای خالیت را، با من پر کنم !

چاره چیست؟

به جدال می روم ،

به جنگ

با توده ای که از خود ساخته ام ،

از من تکرار شده .

می خواهم آنقدر تکرار شوم تا شکاف ذهن ام پر شود

با ارتشی از خودِ تکرار شده ام،

که به جدال با خود پرداخته

برای رهاییدن از خود

یعنی از تو!

 

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

مي‌خواهم خواب ِ اقاقياها را بميرم.

 

خيال‌گونه

 

در نسيمي کوتاه

 

 

که به ترديد مي‌گذرد

خواب ِ اقاقياها را
بميرم.

 

 

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

بر سر آنم که گر زدست برآید

 دست به کاری زنم که غصه سر آید

 خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

 دیو چو بیرون رود فرشته در آید

  ***

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

 باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

 غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

 هرکه به میخانه رفت بی خبر آید

  *حافظ*

+ نوشته شده در  86/11/21ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

 آب و آتش نسبتی دارند جاویدان


 مثل شب با روز ، اما از شگفتیها


ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما


 آتشی با شعله های آبی زیبا


آه


 سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم

+ نوشته شده در  86/10/11ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

  

نکته:بیشتر آدما وقتی از خواب بیدار می شن اولین کاری که انجام میدن رفتن به توالته . این یه واقعیته نه یه توهم و البته بعد ها همین واقعیات میتونن تبدیل بشن به.....      

                                      

اصلا از این که وسایل کار روزمره ام برای فردا خاطره اند راضی نیستم در واقع همین احساس عدم رضایت بوده که خاطرات یکدستم رابه تنفرات یکدست تبدیل کرده  از اینجا به بعد زمان تقریبا مثل همیشه یکدست نیست . ثانیه ها یکدست نیستند از اینجا به بعد یک ثانیه ممکناست یک دقیقه یا کمتر یا حتی بیشتر طول بکشد ............

 

(خمیازه ی صبح ناگهان روی خودکار آبی ام می افتد وبر روی تمام ابهامات چند لحظه ی پیشم خط می کشد. باگذاشتن دست راستم جلوی دهانم خمیازه را به کنترل خودم در می آورم و آرام آرام در همین حالت وارد توهمات غیر یکدستم می شوم . )

 

با ته خودکارم گوش چپم رو پاک می کنم . امروز می خوام از تمام پیراهن های یکدست ‚ شلوارهای یکدست و دست بند های یکدست فرارکنم . بدون هیچ پیش فرضی و البته نه طبق عادت همیشگی به سمت توالت می رم .به توالت که می رسم  به آینه کثیف توالت پناه می برم . همینطور که به آینه خیره شدم..... زیپ شلوارم و دکمه های پیرهنمو باز می کنم . اینطوری می تونم درک بهتری از اوضاع توالت داشته باشم!. خودکارو! به دست دیگرم می دم و سعی می کنم در حاشیه روزنامه جام جم پارسال که گرفته بودم تا  با هاش آینه توالت رو پاک کنم یکدست تر بنویسم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/09/09ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

ببین

 

چه عاقلانه است گرسنه ماندن

 

آن هنگام  که انسان سرگرمی اش عاقلانه زیستن میشود

 

شگفتا ...

 

 باید به موقع مُرد....

 

 اینجاست که انسان

 

آزادی  را مدیون مَرگی به جا میشود

 

....

 

ما روح همیشه منکر دیگرانیم

 

به سادگی بدل به تندیس خود می شویم

 

بیگانه وار می نگریم

 

استثمار آدمی به دست دیگری را

 

سکوت را به تمام معنا می پرستیم

 

و روزمره گی خود را

 

ما یهودای دوران خویشیم

 

 ...

 

تنها می مانم،

 

میروم

 

تا غرق در دیوانگی افکارم شوم

 

می چشم

 

لذت تلخ  فهمیدن بدون فهمیدن را

 

این کار مرا جدا می کند

 

از دیگران

 

و از خود نیز

 

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

 

از کجا ، وز که خبر آوردی ؟

 

خوش خبر باشی ،اما، اما

 

گِرد بام و در من

 

بی ثمر می گردی .

 

 ...

 

 

مهدی اخوان ثالث ( م امید )

 

+ نوشته شده در  86/07/11ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

 

حیف  که  تو  نفهمیدی ...

 

تو را  یارای  بودن  نبود !

 

حلقه ای از خون جای چشمانم  را گرفت ‚

 

در آغاز این  تراژدی  کثیف .

 

با همین  دست های آلوده ‚

 

مشق های شبانه ام  را  پاک  می کنم .

 

نفس  نفس  می زنم  هنوز ....

 

با  فرو بستن  لب هایم ‚

 

در  سکوتی  شناور می مانم ‚

 

غرق در لذت ‚

 

شاید....

 

پیشترها  لذت بخش بود .

 

زمان‚ سلاحی در دستان  لا اوبالی   من .

 

کارون  هنوز  در  من  جریان  دارد

 

هر روز ... همیشه ... تا ابد ...

 

و تو نیز در من جریان داری

 

... با هر نفس ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/31ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

بیچاره حصارت دیگر تحمل بار تو را ندارد،

 

حیف که تو نمی فهمی

 

رهایش کن،

 

اندیشه ی مصلوب شده ات را.

 

من ، یعنی  توهم  یک انسان

 

توده ای از افکار متراکم

 

وجود خودساخته فرانک اشتاین ،

 

در تکمیل خویش از تو یاری می جویم  

 

و تو نیز از من .

 

با تو در توهمی نوین شریک می شوم

 

توهمی تازه ،

 

توهمی لذیذ

 

این یعنی انقلاب تراژدی وار من و تو !  

 

 ....در حصار تن ....

 

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

تار می بینم از پشت عینک آفتابگیر به هنگام  پیاده روی ، روی پل

 

سفید وکارون را از چشم فرد دیگری می بینم‚ که در حال فرو رفتن

 

است و چون سنگ پاره ای از شیب زندگی سرازیر.  تنها  برای

 

رهایی از خویشتن به آن تن داده بودو یا دیگران وادارش ساخته

 

بودند که رهایی  را  اینگونه تجربه کند ‚  در یک جهش سقوط

 

و به عمق رفتن. درست از همان لحظه ی سقوط دستانش به کار

 

می افتد  به  امید  چنگ زدن  وگرفتن نرده های پل .. اما صد

 

افسوس... کارون نا خواسته به سان مردابی وی را در خود فرو

 

می کشد،دست و پا می زند مدام   گویی پشیمان شده از امواج

 

افسار گسیخته ی کارون چشمانش تار و اشکبار می گردد و  

 

اینچنین نفس کم می آورد و به عمق راهی میشود البته بعد

 

از دست و پا زدن های بی حاصل وهویدا شدن  تنهایی اش به

 

تمام معنا در سرانجام عمرش

 

.........................................................................

 

کارون تنها چیزی ست که من با نگریستن آن یکباره به آرامش

 

می رسم به ویژه  تماشای آن به هنگام  غروب زیباترین چیزی

 

که در تمام زندگی هیچ گاه از تماشای آن خسته نشده ام.در این حال

 

احساس می کنم خورشید بزرگتر از همیشه به نظر می رسد و

 

آسمان رنگارنگ تر . خورشید بیش ازحد خواهان نزدیکی به

 

کارون است تا خود را در آن نظاره کند، گویی به راستی تنها

 

کارون می تواند زیبایی خورشید را نمایان سازد . آسمان و کارون

 

در هم پیوند می خورند تا جایی که رنگ هاشان در هم می

 

 آمیزند و یکی میشوند در همان حال از سویی دیگر  ماه پا در این

 

عرصه می نهد وخواهان پا لیدن تن خود درکارون است، از آلودگی

 

تنفس کارخانه  . شاید تمام احساسی که در کارون نهفته شده به

 

خاطرگورستان نهفته در کالبد  آن باشد به خاطر روح انسان

 

هایی که به امید رهایی در آن سقوط کرده اند و ازعذاب مصلوب

 

بودن در حصار تن رها شده اند و به کارون روح بخشیده اند.....

 

+ نوشته شده در  86/05/28ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

یک پیک بیشتر نمانده

 

تا برای تو سلامتی بفرستد

 

تو مثل آب خوردن می روی

 

بگو نوش

 

من هم مثل آب خوردن

 

می روم

 

بالا

 

"سلام"

 

ثانیه هایی که بدون تو

 

جیرجیر می کنند

 

فواصل ناگهانی احراز هویت

 

که من دیگر نیستم

 

دقیقه ها وسواس خاصی دارند

 

تمام کلمه ها را با یک پیک  آخر برایت می فرستم

 

 روی شیروانی

 

دقیقه ای نیست ثانیه ای نیست

 

یعنی اینجا

 

"خداحافظ"

 

+ نوشته شده در  86/05/20ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

 

وکلمات زیر درختان توت قوت گرفت

 

من خیال آدم نئومکانیزه بودم

 

زیر درختان توت

 

کارخانه ها هنوز می تپیدند

 

تو نوشته بودی که می رسی

 

فردا

 

همراه پلاک یک عدد فورد 2008

 

 درون شکافی بین درختان توت ریختم

 

کمدی تلخ وجودی ام را

 

تو را در میان کلمات یافتم

 

من احساس آدم نئومکانیزه شدم

 

در حصار درختان توت

 

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

         

      دیگر از غرش فضاپیمای همسایه نمی ترسم

 

      مرا از نگاه معصوم یک گرگ نترسان مادر

 

     بهای این حماقت چند هزار ساله را چه کسی جز من میپردازد

 

زمانی که نمی گذاری با دوست خوبم کرگدن به بازی بروم

 

یادت هست آن روز

 

تمساح دوست عزیزم مرا دلداری میداد

 

پیشترها به من گفته بود

 

که  تو هرگز اجازه نخواهی داد که با او به آمازون بروم

 

برای گردش تابستانی  

 

من همیشه دوست داشتم شب ها در آغوش خرس پاندا بخوابم

 

اما تو می گفتی خطرناک است  

 

می دانم می ترسیدی شب به هوای دیدن بچه هایش مرا ترک کند

 

 و من بدونه پتو سرما بخورم  

+ نوشته شده در  86/05/04ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

ما نوشتیم و گریستیم

 

ما خنده کنان به رقص برخاستیم

 

ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

 

کس را پروای ما نبود .

 

در دور دست مردی رابه دار آویختند:

 

کسی به تماشا سر بر نداشت

 

ما نشستیم و گریستیم

 

ما با فریادی

 

از قالب خود برآمدیم

 

احمدشاملو

+ نوشته شده در  86/04/28ساعت    آذردخت پولادزاده  | 

و آنقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم

وبه جای نوشتن تنها یک کلمه

گوشه ی دفتر خاطراتت

شعر های حاشیه ای نوشتم !

تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم
...

حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم


بگذار فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم

دوستت دارم.

احمد پولادزاده

+ نوشته شده در  86/04/22ساعت    آذردخت پولادزاده  |